تنهایی های یه دختر
تمام بدنم درد میکنه، انگار که حسابی کتک خورده باشم بغض دارم اما گريه م نمياد حالم داره بهم ميخوره، انگار كه دارم بغضم رو بالا ميارم حس خيلي بدي دارم نه ميتونم بخوابم نه ميتونم بيدار بمونم نه ميتونم گريه كنم نه ميتونم آروم بگيرم اعصاب خودم رو هم ندارم ناجور بهم ريختم
زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است، بي خيالي سپر هر درد است باز هم ميخندم آنقدر ميخندم كه غم از رو برود... سریع پاکش میکنم بغضم رو به زور میخورم، نمیخوام بفهمه دلم براش تنگ میشه دلم میخواد بغلش کنم و زار زار گریه کنم اما این غرور لعنتی نمیزاره مثل همیشه، موقع رفتن لبخندی میزنه و بعد خداحافظی میکنه در رو که پشت سرش میبنده دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم شروع میکنم به گریه کردن و کاش برگردی و اشکهام رو ببینی... به امروز که میرسم، بغض گلویم را میگیرد امروز هم نیامدی... و صدای تیک تیک ممتد ثانیه شمار ساعت و گرمای اشک بر روی گونه هایم خبر میدهند که باز هم دلم گرفته ... و چشمانم به دنبال تو میگردند اما؛ اما تو را نمی بینند و هنوز منتظرند دلتنگ لحظات با تو بودن دلم برای آغوش گرمت تنگ شده است برگرد برگرد تا دلم آرام گیرد و بدان که دوستت دارم تا ابد حتی اگر تو دیگر دوستم نداشته باشی برگرد ..... و من باز هم تنهایم و نمیشود کاری برای تنهایی هایم کرد سالهاست که این را فهمیده ام من تنهایم همیشه....
| Design By : Pichak |
